تبلیغات
سنگر سازان بی سنگر

سنگر سازان بی سنگر

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوندهای روزانه
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

حضرت مهدی

http://shop.parsacad.ir/uploads/13625644261.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976173.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976152.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625657191.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875975911.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358876308792.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625657191.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625669971.png http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625670261.png http://parsacad.ir/up/uploads/13625657191.gif

پرهیز از افراط و تفریط:

امام زمام (عج) در توقیعی می فرمایند:

«تقوا پیشه کنید، تسلیم ما باشید و کار را به ما واگذارید که بر ماست شما را از سرچشمه سیراب بیرون آوریم چنانکه بردن شما به سرچشمه از سوی ما بود ... به سمت راست میل نکنید و به سوی چپ نیز منحرف نشوید.» (1)

 

توجه به آن حضرت همراه با محبت

امام زمان (ع) در توقیع شریفی خطاب به شیعیان می فرمایند: «توجه خود را همراه با محبت و دوستی به سوی ما قرار دهید و در مسیر دستورات روشن و قطعی دین حرکت کنید که همانا من برای شما خیرخواهی می کنم و خداوند گواه است بر من و شما و اگر نبود علاقه ما به نیکو بودن شما و رحمت و مهربانیمان بر شما، به سخن گفتن با شما نمی پرداختیم.»(2)

 




نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند 1391 توسط علی میرشمسی

با ذکر یک صلوات برای فرج و سلامتی  امام زمان (عج) وارد وبلاگ شوید


دوستان خواهشا در نظر سنجی شرکت کنید



نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1391 توسط علی میرشمسی

منتظرم!

منتظر دلى از جنس نور،

كسى از قوم خورشید!

كسى از نژاد نفس هاى گرم!

مردم نیز منتظرند!

و غرق در لحظه هاى انتظار،

نیازشان را از لابه لاى نفس هاى حیران خود بازگو مى كنند..

شقایق ها منتظرند!

منتظر كسى كه به فرهنگ، شبنم ایمان بیاورد..

كسى كه آیینه هاى مكدر زمانه را در هم بشكند و اشك هاى ارغوانى را از كوچه هاى پریشانى نجات دهد..

کوچه ها چشم به راهند!

كوچه ها نیز چشم به راهند!

چشم به راه قدم هایى هستند كه زخم هاى بى رحم گمراهى را از چشمان مردم پاك كند..

كوچه ها منتظر چشمان باران زایى هستند كه با قدم هایش جان مردم را به شبنم اشك ها بشوید..

جاده ها منتظر رهگذرى هستند كه براى همیشه خواهد ماند..

منتظر قدم هایى كه تن مرده كوچه ها را زنده مى كند..

لاله ها منتظرند!

در این عرصه انفجار بلا، مردم یاد لاله ها را بین كوچه هاى این شهر خاموش گم كرده اند..

و حتى امواج دریاى عاشق سر بر ساحل نگاه هایى تیره مى گذارند و سرود عطش را سر مى دهند..

لاله ها منتظرند؛

منتظر كسى كه همزاد موج هاى خورشیدى است..

كسى از جنس ابر، پریزاد باران..

عاشقان منتظرند!

عاشقان بى تابند،

بى قرارند، تا هم آواز شیدایى صبح فردا باشند..

اى دریا تبار!

بر گونه هاى امت ببار..

عاشقانت صبورند، منتظر خواهند ماند..



نوشته شده در جمعه 12 خرداد 1391 توسط علی میرشمسی

به دیوار قفس بشكسته ام بال و پر خود را

زدم تنــهای تنـها ناله های آخر خود را

درون شعله همچون شمع سوزان آتشی دارم

كه آبم كرده و آتش زده پا تا سر خود را

قفس را در گشوده صید را آزاد بگذارید

كه در كنج قفس نگذاشت جز مُشتی پر خود را

بزن كف پایكوبی كن بیفشان دست، امّ الفضل

كه كُشتی در جوانی شوهر بی یاور خود را

بیا و این دم آخر به من ده قطره ی آبی

كه خوردم سالها خون دل غم پرور خود را

چه گویی ای ستمگر در جواب مادرم زهرا

اگر پرسد چرا لب تشنه كُشتی شوهر خود را

اجل بالای سر، من در پی دیدار فرزندم

گهی بگشوده ام گه بسته ام چشم ترِ خود را

به یاد شعله های ناله ی إبن الرّضا «میثم»

سِزَد آتش زنی هم نخل، هم برگ و برِ خود را



نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 توسط علی میرشمسی

سجاده ام كجاست؟

می خواهم ازهمیشه اضطراب برخیزم

این دل گرفتگی مدام شاید

تاثیر سایه من است

كه این سان

گستاخ وسنگوار،بین خداودلم ایستاده است

سجاده ام كجاست؟



نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 توسط علی میرشمسی

من و خدا هر روز صتح فراموش می کنیم :

او خطاهای مرا

و من لطف اورا

مهربان بنده نواز دوستت دارم

خدایا دستامو رها نکن بزار گرمای مهربونیتو همیشه حس کنم

خدای من عاجزم از توصیفت .................................................

عاشقتم ............همین

فقط مال خودمی خدا....



نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 توسط علی میرشمسی
باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آرد کربلا را

دشت پر شور وبلارا

گردش یک ظهر غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

گریه های کودکان

وندرین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله

پر زناله دل شکسته پای خسته

باز باران قطره قطره می چکد از چوب محمل

باز آقا شال ماتم را که بسته

باز باران با محرم ......................



نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت 1391 توسط علی میرشمسی
خواستم بگویم که بزرگترین غم تو به قتلگاه بردن اصحاب و خاندانت بود .

خواستم بگویم که بزرگترین غم تو بی ابی فرزندان و کودکان بود.

خواستم بگویم که بزرگترین غم تو آن لحظه ای بود که برادر زاده ات مرگ را شیرینتر از عسل می دانست.

خواستم بگویم که بزرگترین غم تو آن لحظه ای بود که پر پر شدن گلهایت را میدیدی .

خواستم بگویم که بزرگترین غم تو آن لحظه ای بود که از میان انبوه یارانت فقط

عده محدودی ماندند.

خواستم بگویم بزرگترین غم تو آن لحظه ای بود که سردار سپاهت را بی دست و غرق در خون مشاهده کردی

خواستم بگویم که بزرگترین غم تو برش گلوی نازک کودک چند ماهه ات بود. اما مولا جان

.

.

.

بزرگترین غم تو نادانی انسان ها بود.

بزرگترین غم تو فراموش شدن انسانیت بود.

بزرگترین غم تو به اندازه ی کل تاریخ بشریت بود.

امروز یاران رسول در مقابل نوه ی رسول قد علم کرده اند تا او را که از دین خارج شده است به زور شمشیر دوباره به دین برگردانند!!!

امروز عده ای از آن دون منزلتان قصد بیعت گرفتن تو از یزید را داشتند.

وا مصیبتا . وا مصیبتا از این انسانیت.مسلمین میخواهند حسین با یزید شراب خوار هوس ران دست بیعت و برادری دهدو چه خفت و خواری از این بزرگتر برای نوه ی رسول!

حسین جان تو چه قدر زیبا در این جنگ نا برابر تاریخ پیروز شدی .در برابر تو فقط یزید و لشکریانش نبود.در مقابل تو تمامی سیاهی های تاریخ بشریت بود .ولی تو چه قدر زیبا این ظلمت را با نور بی کران خود روشن کردی

حسین جان چه بسا اگر دست بیعت را با این منفور تاریخ داده بودی امروز کسی تو را مولای خویش نمی دانست

http://ph-y-87.blogfa.com/post-54.aspx



نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 توسط علی میرشمسی
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مى‏زنید؛ در حالى که دغدغه این را ندارید که شاید گوشه‏اى از زیبایى‏هاتان، پاک شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیک‏ترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را کنترل کنید؛ زیبایى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران کنید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مى‏بینى که مى‏توانى اطاعت خدایت را بکنى؛ نه هوایت را.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى‏روید؛ در حالى که یک عروسک متحرک نیستید؛ یک انسان رهگذرید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد این حجاب!
خدایا! لذتم مدام باد.


«و تو ای خواهر دینی ام: چادر سیاهی كه تو را احاطه كرده است ازخون سرخ من كوبنده تر است.» (شهید عبدالله محمودی)

«ای خواهرم: قبل از هر چیز استعمار از سیاهی چادر تو می ترسد تاسرخی خون من.» (شهید محمد حسن جعفرزاده)

«خواهرم: زینب گونه حجابت را كه كوبنده تر از خون من است حفظ كن.»(شهید محمد علی فرزانه)

سیاهی چادرم بهترین رنگ دنیاست...


نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 توسط علی میرشمسی

وقتی میان نفس و هوس جنگ می شود

قلبم به چشم هم زدنی سنگ می شود

آقا ببخش سرم گرم زندگی است

کمتر دلم برای شما تنگ می شود



نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت 1391 توسط علی میرشمسی
خدایا بهت از كارهایت وجودم را گرفته.دارویی به جز یادت مرهمم نخواهد بود.حاصل

عمر گرانم را به چه گذراندم؟به كجا رسیده ام اكنون، كجای مسیرم؟

ایا هنوز ابتدای راهم.ایا از راه مستقیم فاصله گرفته ام؟

ای هستی من بر من ببخشای غفلت هایم را.جوانی ام دارد می رود،دارد به سرعت

میرود ،دارد به سرعت می رود.هنوز درجا میزنم....



نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1391 توسط علی میرشمسی
 



جمكران ای منزل دلدار من جمكران تنها نشان یار من
دل چو اقیانوس طولانی شده دیده ها ابری و بارانی شده
كارم از گریه گذشته جمكران شیشه عمرم شكسته جمكران
من گدای تربت كوی توم حسرت دیدار مه روی توم
هیچ می دانی چرا آشفته ام؟ از غم او چون غزل ها گفته ام
كفتر جلد تو هستم جمكران حاجتم ده دل شكستم جمكران
هر سه شنبه، پنج شنبه ،آمدم بی غذا و آب ،تشنه، آمدم
آمدم اما ندیدم یار خود چشم گردان در پی دلدار خود
جمكران عشق مرا تو شاهدی جمكران تو خود گواه واحدی
درد من پیشینه دارد جمكران قدمت دیرینه دارد جمكران
من كه از هجرش چنین رنجیدم پرتوی رخسار دلبر دیدم
در نگاهش من محبت دیدم با جسارت پای او بوسیدم
گرچه در عشقش همی ناپختم سر دیدارش به كس ناگفتم
جمكران شاید گناهی كردم یا به نامحرم نگاهی كردم
جمكران گو تا ببخشاید مرا در خیالم یك نظر یاید مرا
طاقت دوری ندارم جمكران چشم بر پایش گذارم جمكران
در دو عالم یك نگاه او بس است بی خیالش این دل من بی كس است
جمكران درد مرا درمان بكن رحم بر این سید گریان بكن
گو فقط او كی می آید جمكران قامتش بینم كی شاید جمكران
جان خود سازم فدایش جمكران تا ببوسم خاك پایش جمكران



نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین 1391 توسط علی میرشمسی
(shr)big.jpg




نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 توسط علی میرشمسی
آقای مهربانم سلام

امروز باز هم دلم گرفته

امروز بازهم دلم از اعمالم به تنگ آمده

مهربانم آیا تو هم گستاخی من در برابر پروردگارم را نظاره گر بودی

وای برمن...................................وای برم ن

اما یوسف زهرا من امروز دل سیاهم را به نزد شما اورده ام تا انراجلا دهید

راستی مولایم از امدنت چه خبر

میدانم ...............خودم می دانم

بمیرم برایت مهربانم

اخر شما با داشتن منتظرانی امثال من ...........

ولی اقا با همین قلب آکنده از گناه و باهمین دست های پر از خالی و باهمین چشمهای بی بصیرتم برای

امدنت امن یجیب می خوانم .......و منتظر دیدن منتقم زهرا می مانم

خدا را چه دیدی شاید .........................

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

اللهم عجل لولیک الفرج



نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 توسط علی میرشمسی

فرض كن حضرت مهدی(عج) به تو ظاهر گردد

ظاهرت هست چنانی كه خجالت نكشی؟

باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟

خانه ات لایق او هست كه مهمان گردد؟

لقمه ات درخور او هست كه نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم زهمه دارایی ست؟

داری آن قدر كه یك هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه تو را چك بكند؟

با چنین شرط كه در حافظه دستی نبری؟

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران؟

می توان گفت تو را شیعه ی اثنی عشری؟

http://www.shadiza.blogfa.com/



نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 توسط علی میرشمسی

فاطمیه آمدوآن مونس و همدم کجاست؟

شمع میپرسد ز پروانه گل نرگس کجاست؟

در عزای مادرت یابن الحسن یکدم بیا ،

تا نپرسد این جماعت بانی مجلس کجاست

هدیه از طرفhttp://www.efaf.mihanblog.com/

منتقم زهرا کی می آیی؟

آقا تورا به چادر خاکی مادرت ظهور کن ....

دلم از پونه ها سیر است آقا

هوای شهر دلگیر است آقا

کسی فانوس گلها را شکسته

نمی آیی مگر؟دیر است آقا



نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 توسط علی میرشمسی

خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است. / دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است./دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه همسر علی است. / دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است./ باز دیدم که فاطمه نیست

نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست./ فاطمه، فاطمه است



نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 توسط علی میرشمسی

سلام عکس های مناطق جنگی امسال در سایت

http://fahimah9070.mihanblog.com/

موجود میباشد لطفا دیدن فرمایید



نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1391 توسط علی میرشمسی
هو المحبوب
رفتم گلزار شهداء ...
عکس هایشان را یکی یکی نگاه می کنم ...
بعد به
سنگ هایی که ردیف ردیف .....
می نشینم
با انگشت
چند تا ضربه ی آرام روی سنگ می زنم
آروم زمزمه می کنم ...
هی رفیق!
این آرزویی که تو به آن رسیده ای
مال من بود ...

اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک تحت رایه المهدی (عج)
التماس دعای شهادت ... رفیق ...







نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین 1391 توسط علی میرشمسی
هو المحبوب
سلام
اینبار هم مثل همیشه میخوام براتون از
شهدا
بگم ...
برای مطالبی که مینویسم خیلی ارزش قائلم ...
دوست دارم مطلب با کیفیت باشه ... کپی پیست رو خیلی دوست ندارم ...
دوست دارم خواننده لذت ببره ... به همین خاطر مطلبی رو که می نویسم زیاد روش وقت میذارم ...
اینبار هم میخواستم دستنوشته های خودم رو در مورد
شهدا
بنویسم ... اما ...
اما به دستنوشته یکی از
شهدا
بر خوردم ...
اینجا بود که کم آوردم ...
اینم یکی از
عنایات شهدا بود ... فقط بنده ی حقیر این مطلبو نوشتم ...
به جاش این شهید عزیزمون مطلب منو کامل میکنن ...

قسمتی از دستنوشته شهید احمد رضا احدی:

هواپیمایی با 1/5برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متری سطح زمین
ماشین لندكروزی را كه با سرعت
در جاده مهران - دهلران حركت می‌كند
مورد اصابت موشك قرار می‌دهد
اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنیم، معلوم كنید:
- كدام تن می‌سوزد؟
- كدام سر می‌پرد؟
- چگونه باید اجساد را از میان این آهن پاره له شده بیرون كشید؟
- چگونه باید آنها را غسل داد؟
- چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش كنیم؟
- به چه امیدی نفس می‌كشی؟
- كیف و كلاسور را از چه پر می‌كنی؟
از خیال؟
از كتاب؟
از لقب شامخ دكتر؟

دیگه حرفی برا گفتن نمیمونه ... فقط ... شهدا شرمنده ایم ...



راستی یادت نره رفیق آسمانی ام ...
التماس دعای شهادت







نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1391 توسط علی میرشمسی

جانبازان، شهدای زنده  - قافله شهداء 

14 بار مجروح شده ام.
در کربلای 5 شیمیایی شده ام.
بیش از 200 ماه است که روی تخت بیمارستان خوابیده ام و 67 بار مرا به اتاق عمل بردند...
در عمل های اخیر به دلیل ترس از مرگ مرا بیهوش نمی کنند و بدون بی هوشی جراحی می شوم.
 7 عمل در کشور آلمان انجام داده ام.   ......



نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی
بسم الله

یکروز دیدم حاج علی فضلی اومده دنبالم میگه حاجی بخشی، برو پیش بچه های گردان حمزه. از تپه دوقولو برگشتن وضعشون اصلاً خوب نیست.یک خورده بهشون برس.گفتم چشم.
ما اومدیم با یام یام و پفک نمکی میون بچه هایی که گردانشون شده بود دسته،رفتم بالای درخت.بچه ها جمع شدن دور درخت اینقدر تکوندنش منو اینداختن پایین.نگو اینو فیلم گرفتن فرستادن برای امام(ره)؛ امام(ره) هم دیده بودن به نوه شون سید حسن فرموده بودن اِ اِ اینداختنش پایین؟! فیلم رو بزن عقب یکبار دیگه ببینم.این مرد عجب روحیه ای داره با اینکه چندتا شهید داده باز داره با رزمنده ها بازی و شوخی می کنه.
خدا خیرش بده.این کلمه ای بود که از خود امام(ره) شنیدم.بعدها امام(ره) فرمودند اون فیلم رو دیدم،نخوردی زمین؟گفتم نه امام(ره) مگه من می خورم زمین! بعد سرم رو با حالت خاصی تکون دادم. امام(ره) شروع کردن خندیدن طوریکه آقای خلخالی اونجا بود به من گفتم تاحالا اینطور خنده ی امام(ره) رو ندیده بودم.بعد امام(ره) فرمودند:حاجی خدا عاقبتت رو بخیر کنه انشاء ا…؛ گفتم امام(ره) همین جمله ای که فرمودید تا دنیا دنیاست برام بسه

به نقل از برادر عزیزم آقا سید هادی کسایی زاده








بی ربط : به راستی این مرد کیست که این رزمنده بر کف پوتینش بوسه میزند ؟





نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی
هو المحبوب
سلام
یکی از بچه ها بهم گفت چیه همش از
شهادت
حرف میزنی؟
بالاخره موضوعات دیگه هم هست که ... باید بهشون پرداخته بشه ...
مثل همیشه مکث معنی داری کردم ... بعدم یه آه کشیدم ... یه آه
سوزناک
... اما این بار فرق می کرد ...
گفتم: چقدر سخت است حال عاشقی ...
بچه خوبی بود ... اهل دل بود ... سریع فهمید ...
گفتم: اگه عمرمون هر روز بگذره و نهایت تموم بشه و نرسیم به اونجایی که باید برسیم ... میخوایم چیکار کنیم؟
ادامه دادم: تا حالا خیلی عمیق در مورد اون دنیات تأمل کردی؟
به کجا میخوایم بریم ...؟
حیفه همینجوری بریم ...
اشکم
سرازیر شد ...
یاد یکی از شهدا افتادم ... همنام خودم ... اما بنده حقیر کجا و ... شهیدی که
ذاکر و مداح اهل بیت (علیهم السلام)
بود ... چیزی که همیشه آرزوم بوده و هست ...
بابام میگفت: میخوام یکی از بچه هام به جام بشینه ... مداح و ذاکر اهل بیت (علیهم السلام) بشه ...
اما ... اما هنوز توفیق نشده ...
کاش ما هم ... کاش ما هم ذاکر تو بودیم ...
گفتم: دعا کنید ...
خیلی دعا
کنید ...
بحث رو برگردوندم به شهید ...
شهید سید مجتبی علمدار ...
یه مداحی از شهید گذاشتم ...
دل دوتاییمون رفت کرب و بلا ...
بعدم ذکر خاطره کردم از شهید:

چند بار پیش اومد که بچه ها با سیّد که صحبت می کردند ، می گفتند سیّد خیلی جوش نزن برای جوونها . پیر میشی ها ! سیّد می گفت : عمر ما کلاً 30 سال هست!

همینطور هم شد. این سیّد بزرگوار در تاریخ 10 دی 1345 به دنیا اومد و در تاریخ 10 دی 1375 به شهادت رسید.

خیلی هم علاقه به حضرت زهراء (سلام الله علیها) داشت و جالبه که موقع شهادتش اونقدر خون از پهلوش اومد تا شهید شد.




نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی

سید مسعود شجاعی طباطبایی ، متولد 1342 است. درست همان سالی که حضرت روح الله درفش حیدری اش را بلند کرد و وقتی که آن درفش بر تارک جهان اسلام به اهتزاز درآمد ، فقط 15 سال داشت. سبیلکی که پشت لبش سبز شد ، کفش کتانی را با پوتین عوض کرد و زد به دشت های باروت زده ی خوزستان و شد بسیجی روح الله. این بسیجی علاوه بر پاره های فولاد ، چشمی شیشه ای هم بر دوش داشت و غنیمت های ماندگاری هم از جهاد اصغر با خود به پشت جبهه ها آورد.



نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی
هو المحبوب ...
باز هم یک
شهید دیگه ... یک داستان دیگه ...
اما شهیدی که چند روز پیش شهید شد ... خوش به حالش ... کاش ما هم ...
اینم مطلبی در مورد این عزیز بزرگوار:...

شهید-حجت-الله-رحیمی-3.jpg



نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی

 

 

بچه ها تحویل سال
یادش بخیر شلمچه
چیده بودیم تو سفره
سربند و یک
سرنیزه
بچه ها خیلی گشتن
تو جبهه سیب نداشتیم
بجای سیب تو سفره
کمپوتشو گذاشتیم
تو اون سفره گذاشتیم
یه کاسه سکه و
سنگ
سمبه به جای سنجد
یه سفره ی رنگارنگ
اما یه سین کم اومد
همه تو فکری رفتیم
مصمم و با خنده
همه یکصدا گقتیم
به جای هفتمین سین
تو سفره "سر" میذاریم
سر کمه، هر چی داریم
پای رهبر میذاریم

 

حرف آخرمون تو این سال این باشه: سال نود هم گذشت اما....

یابن الحسن(عج)
سالی گذشت و زمین گشت در مدار تو
اما نداشت خاتمه ای انتظار تو
امسال هم همه ی هفته ها گذشت
یک جمعه اش نبود زمان قرار تو
با این شکوفه ها دل من خوش نمی شود
آید پس از کدام زمستان، بهار تو؟
قلب مرا ز خانه تکانی معاف کن
بگذار بماند به رویش غبار تو
این روزها همه به سفر فکر می کنند
من قصد کرده ام بمانم کنار تو
امسال که من به درد ظهورت نخورده ام
سال جدید کاش بیایم به کار تو

به امید رسیدن بهار واقعی....
بهار ظهور....

التماس دعا برای فرج آقا(عج)




 



نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی



نوشته شده در جمعه 26 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی



نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی



نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی



نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
نظر سنجی
آمار سایت
IMG4UP IMG4UP
Blog Skin

bahar22