تبلیغات
سنگر سازان بی سنگر - خدا بود ودیگر هیچ نبود...

سنگر سازان بی سنگر

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوندهای روزانه
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

حضرت مهدی

http://shop.parsacad.ir/uploads/13625644261.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976173.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976152.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625657191.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875975911.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358876308792.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625657191.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625669971.png http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625670261.png http://parsacad.ir/up/uploads/13625657191.gif

خدا بود ودیگر هیچ نبود...

خدا بود و دیگر هیچ نبود،‌ خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناك، و در دایره امكان‌ هنوز تكیه‌گاهی وجود نداشت. خدا كلمه بود، كلمه‌ای كه هنوز القاء‌ نشده بود. خدا خالق بود، خالقی كه هنوز خلاقیتش مخفی بود.خدا رحمان و رحیم بود، ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود. خدا زیبا بود، ولی هنوز زیبایی‌اش تجلی نكرده بود. خدا عادل بود، ولی عدلش هنوز بروز ننموده بود. خدا قادر و توانا بود. ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود. در عدم چگونه كمال و جلال و جمال خود را بنمایاند؟ در سكوت چگونه كلمه زاییده شود؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر كند؟ عدم بود، ظلمت بود، سكوت و جمود و وحشت بود. اراده خدا تجلی كرد، كوه‌ها، ‌دریاها، آسمان‌ها و كهكشان‌ها را آفرید. چه انفجارها، چه طوفان‌ها، چه سیلاب‌ها،‌ چه غوغاها كه حركت اساس خلقت شده بود و زندگی با شور و هیجان زائدالوصفش به هر سو می‌تاخت. درخت‌ها،‌ حیوان‌ها و پرنده‌ها به حركت درآمدند. جلال، بر عالم وجود خیمه زد و جمال، صورت زیبایش را نمایان ساخت.‌ وكمال، اداره این نظام عجیب را به عهده گرفت. حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادی آغازكرد و فرشتگان سرود پرستش سردادند.

آن‌گاه،‌ خدا انسان را از «حماء‌ مسنون» - گل تیره رنگ - آفرید و او را بر صورت خویش ساخت، و روح خود را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت.

انسان،‌ غریب و ناآشنا، از این همه رنگ‌ها ، شكل‌ها، حركت‌ها و غوغاها وحشت كرد، و از هر گوشه به گوشه‌ای دیگر می‌گریخت، و پناه‌گاهی می جست كه در آن با یكی از مخلوقات هم رنگ شود و در سایه جمع استقرار بیابد و از ترس تنهایی و شرم بیگانگی و غیر عادی بودن به درآید.

به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت كرد، همه با سردی از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پر شورش سكوت كردند. انسان وحشت زده و دل شكسته با خود نومیدانه می‌گفت: مرا ببین، یك لجن خاكی می‌خواهد انیس فرشتگان آسمان شود! و آن‌گاه با عتاب به خود می‌گفت: ای لجن! چطور می خواهی استحقاق هم‌نشینی فرشتگان را داشته باشی؟ و سرشكسته وخجل، گریخته در گوشه‌ای پنهان شد،‌ تا كم‌كم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاویه خجلت، بیرون آید و برای یافتن دوست به مخلوقی دیگر مراجعه كند.

پرنده‌ای یافت در پرواز، كه بال‌های بلندش را باز می‌كرد و به آرامی در آسمان‌ها سیر می‌نمود، خوشش آمد و از این‌كه این پرنده توانسته خود را از قید زمین خاكی آزاد كند، شیفته شد. اظهار محبت كرد و تقاضای دوستی نمود و گفت: آیا استحقاق دارم كه هم پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابی نداد و به آرامی از او گذشت و او را در تردید و ناراحتی گذاشت و او افسرده و سرافكنده با خود گفت: مرا ببین كه از لجن خاكی ساخته شده‌ام، ولی می خواهم از قید این زمین خاكی آزاد گردم، چه آرزوی خامی، چه انتظار بی‌جایی. به حیوانات نزدیك شد، هر یك بلاجواب از او گذشتند و اعتنایی نكردند، خود را به ابر عرضه كرد و خوش داشت همراه تكه های ابر بر فراز آسمان‌ها پرواز كند، اما ابر نیز جوابی نداد و به آرامی گذشت. به دریا نزدیك شد و طلب دوستی كرد، اما دریا با سكوت خود طلب او را بلا‌جواب گذاشت. او دست به دامن موج شد و گفت: آیا استحقاق دارم كه همراه تو بر سینه دریا بلغزم، از شادی بجوشم و از غضب بخروشم، و بر چهره تخته سنگ‌های مغرور سیلی بزنم و بعد تا به ابدیت خدا پیش بروم و در بی نهایت محو گردم؟ اما موج بی اعتنا از او گذشت و جوابی نداد. انسان دل‌شكسته و ناراحت، روی از دریا گردانید و به سوی كوه رفت و از جبروت عظمتش شیفته شد و تقاضای دوستی كرد . كوه، جبروت كبریایی خود را نشكست و غرور و جلالش اجازه نداد كه به او نگاهی كند،‌ انسان دل‌شكسته و ناامید سر به آسمان بلند كرد،‌ از وسعت بی‌پایانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستی كرد. اما سكوت اسرارآمیز آسمان به او فهماند كه تو لجن خاكی استحقاق هم‌نشینی مرا نداری. به ستارگان رجوع كرد، ولی هریك بی اعتنا گذشتند و جوابی ندادند. انسان به صحراهای دور رفت و خواست در كویری تنها زندگی كند و تنهایی خود را با تنهایی كویر هماهنگ نماید و از تنهایی مطلق به درآید، ولی كویر نیز با سكوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سر‌گردان باقی گذاشت.

انسان،‌ خسته، روح‌مرده، پژمرده، دل شكسته، وحشت‌زده و مأیوس، ‌تنها،‌ سر به گربیان تفكر فرو برد، و احساس كرد كه استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی را ندارد، او از لجن است، لجن متعفن، از پست‌ترین مواد و هیچ‌كس او را به دوستی نمی پذیرد. آن‌گاه صبرش به پایان رسید، ضجه كرد، اشك فرو ریخت،‌ و از ته دل فریاد برآورد: كیست كه این لجن متفعن را بپذیرد؟ من استحقاق دوستی كسی را ندارم،‌ من پستم، من ناچیزم، من بدبختم، من گناهكارم، من روسیاهم، من از همه‌جا رانده شده‌ام،‌ من پناه‌گاهی ندارم، كیست كه دست مرا بگیرد؟ كیست كه ناله‌های مرا جواب بگوید؟ كیست كه بدبختی مرا ملاحظه كند؟ كیست كه مرا از تنهایی به درآورد؟ كیست كه به استغاثه من لبیك بگوید؟

ناگهان طوفانی به پا‌شد،‌ زمین به لرزه در‌آمد، آسمان غریدن گرفت، برق همچون تازیانه‌های آتشین،‌ برگرده آسمان كوفته می شد، گویی كه انفجاری در قلب عالم به وقوع پیوسته است،‌ صدایی در زمین و آسمان طنین انداز شد كه از هر گوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گردید:

ای انسان، تو محبوب منی، دنیا را به خاطر تو خلق كرده‌ام، و تو را بر صورت خود آفریده‌ام، و از روح خود در تو دمیده‌ام، و اگر كسی به ندای تو لبیك نمی گوید،‌ به خاطر آنست كه هم‌طراز تو نیست و جرأت برابری و هم نشینی با تو را ندارد، حتی جبرئیل، بزرگ‌ترین فرشتگان، ‌قادر نیست كه هم‌طراز تو شود، زیرا بالش می سوزد واز طیران به معراج باز می ماند.

ای انسان ، تنها تویی كه زیبای را درك می كنی، جمال و جلال و كمال، تو را جذب می كند. تنها تویی كه خدای را با عشق ـ نه با جبر ـ پرستش می كنی. تنها تویی كه در تنهایی نماینده خدا شده‌ای. ای انسان تنها تویی كه قدرت و خلاقیت خدا را درك می كنی.‌ تنها تویی كه غرور می‌ورزی و عصیان می‌كنی و لجوجانه می جنگی وشكسته می‌شوی و رام می‌گردی و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع و صاحب نظری خود درك می كنی. تنها تویی كه فاصله بین لجن و خدا را قادری بپیمایی و ثابت كنی كه افضل مخلوقاتی. تنها تویی كه باكمك بال‌های روح به معراج می روی.‌ تنها تویی كه زیبایی غروب تو را مست می‌كند و از شوق می‌سوزی واشك می‌ریزی.

ای انسان، خلقت در تو به كمال رسید،‌ و كلمه در تو تجسد یافت، و زیبایی با دیدگان زیبابین تو ظهور كرد‌ و عشق با وجود تو مفهوم و معنی یافت و خدایی خود را در صورت تو تجلی كرد.

ای انسان، تو مرا دوست می‌داری و من نیز تو را دوست می دارم. تو از منی و به سمت من باز می گردی.



نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی
مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
نظر سنجی
آمار سایت
IMG4UP IMG4UP
Blog Skin

bahar22