تبلیغات
سنگر سازان بی سنگر - یک شاخه آواز دل نشین

سنگر سازان بی سنگر

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوندهای روزانه
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

حضرت مهدی

http://shop.parsacad.ir/uploads/13625644261.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976173.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976152.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625657191.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875975911.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/1358876308792.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625657191.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625669971.png http://parsacad.ir/up/uploads/1358875976184.gif http://parsacad.ir/up/uploads/13625670261.png http://parsacad.ir/up/uploads/13625657191.gif

دوبار آمد و برگشت...

هربار كوتاه. دو روز، سه روز. با مشتی خاك آمده بود. بار اول كه آمد گفت: این خاك را از قلاویزان جمع كرده‌ام. یك مشت خاك نرم. و بار دوم كه آمد، گفت:‌ از دو كوهه است. خاك را توی پارچه‌ای سفید ریخته بود كه گاه گره پارچه را باز می‌كرد و چیزی زیر لب می‌گفت. سرش را خم می‌كرد روی پارچه و بو می‌كشید. همین كه پارچه را می‌بست دیگر نه حال حرف زدن داشت و نه حال نشستن. بلند می‌شد و از اتاق می‌رفت بیرون. موقعی كه بر می‌گشت چشم‌هایش مثل كاسه خون می‌شد. پرسیدم: این خاك را برای چه آورده‌ای؟ و هر بار خندیده بود و گفته بود: یادگاریه! پرسیدم: یادگاری؟ و باز خندیده بود ...

ساكش را كه بست، گفت: مواظب لیلی باش! باید مثل خودت بشود. تا در حیاط بدرقه‌اش كردم. كاسه آب را كه پشت سرش ریختم صدا زدم و گفتم: نگفتی آن خاك‌ها را برای چه آوردی؟ خندید و گفت: یكی از آنها برای توست و آن یكی برای لیلی.

دو ماه گذشت. نه پلاكش آمد، نه استخوانی و نه پوتینش. نه در دوكوهه بود، نه در قلاویزان. چیزی از خودش روی خاك نگذاشته بود.



نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390 توسط علی میرشمسی
مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
نظر سنجی
آمار سایت
IMG4UP IMG4UP
Blog Skin

bahar22